همسفر زندگی من ...
همسفر دوستت داشتم بی انکه بدانم چرا؟
از همان شب که تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي تو نميدانستي تو نمي فهميدي که چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر کردن رفتي و از دل من روشنايي ها رفت ليک بعد از ان شب هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد بر غمم مي افزود جاي خالي تو را ميديدم مي کشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم به وفاي دل تو و به خوش باوري اين دل بيچاره خود ناگهان ياد تو مي افتادم باز مي لرزيدم گريه سر مي دادم خواب مي ديدم من که تو بر ميگردي تا سر انجام شبي سرد و بلند اشک چشمان سياهم خشکيد آتش عشق تو خا کستر شد ياد تو در دل من پرپر شد اندکي بعد گذشت اينک اين من...تنها...دستهايم سرد است قدرتم نيست دگر...تا که شعري گويم گر چه تنها هستم نه به دنبال توام نه تو را مي جويم حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب کاش مي دانستم عشق تو مي گذرد تو چه آسان گفتي دوستت دارم را و چه آسان رفتي... کاش مي فهميدي وسعت حرفت را اه...افسوس چه سود تا حالا شده ! تا حالا شده از دوريش گريه کني بعد آخر کار به خودت بگي: براي چي اون همه گريه کردم آخه اون که بر نمي گرده! تا حالا شده اونقدر دلت گرفته باشه که با ديدن يه تصوير ناراحت کننده ، اشکت در بياد ؟ تا حالا شده ندوني براي چي الکي ناراحتي ، غمگيني ؟ تا حالا شده سعي کني به اون که خيلي دوستش داري بخواي بگي دوستت دارم ولي نتوني ؟ تا حالا شده اشک کسي رو در بياري ؟ يا کسي اشک تو رو در بياره ؟ تا حالا شده دلت به حال يه نفر بسوزه ولي بعدا بفهمي که الکي دلت به حالش سوخته بوده ؟ تا حالا شده اوني رو که خيلي دوستش داري ببيني که داري از دستش ميدي ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوست داشتي بهت بگه دوستت ندارم ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوستش داشتي و بهت گفته که دوستت نداره به راحتي ببخشي و براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ تا حالا شده کسي رو با زبون نفرين کني ولي از ته قلب براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ کسي که از اين آسمون بزرگ يه ستاره نداره و نخواهد داشت خا طرات را چرا من نمی توانم فراموش کنم ؟ زندگی چرا سیاه شده این همه برای من؟ ایا روزی خواهد امد این فراموشی ؟ باز ای خدای بزرگ یاریم کن خدا جون دیدی باز گم شدم بازم گم شدم ، تنها شدم ، تنهایم رو با آدم قسمت کردم و چه اشتباه بزرگی کر دم حالا باز این منم که شکستم دوباره این دل من بود که شکست و این بار چه سخت شکست یعنی منم باید گرگ بشم ، باید سخت بشم ، یعنی دیگه نمی شه با صداقت زندگی کرد ؟ خدا کمکم کن ، خیلی داغونم ، خیلی تنهام خیلی تنهام دیگه از آدمها بی زارم را به یاد اوردم تمام اون خاطراتی که خوب وبد بودن و در اخر به جایی رسیدم که اون از من بخشش خواست گذشتم وبهش گفتم که بخشیدن دست من نیست فقط یک نفر بخشنده است و اون خدای منه ... خدای بزرگ تو ببخش همگی ما را خوب می دونی منتظر چی چون بهت گفتم که امیدوارم درست تصمیم گرفته باشی من منتظرم اون روز بیاد و بهت بگم امدی جانم به قر بانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروزو فردای تو نیست من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا نا زنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که این عمر های کوته بی اعتبار این همه غا فل شدن از چون منی شیدا چرا هیچ وقت نا امید نیستم اون روز می رسه خدا خیلی بزرگه ... چقدر بزرگ شدن سخت است... و اینکه بزرگ باشی و اینکه عاقل باشی و عاقلانه فکر کنی... و محکم و درست تصمیم بگیری... اینکه همیشه لبخند بزنی...همیشه گوش بدهی...افق فکرت تا بی کرانه های آینده را ببیند...و گوشت صدای ثانیه های سالهای بعد را هم بشنود ...اینکه یاد بگیری که گل و قاصدک صدای تو را نمی شنود...و یا اینکه ستاره ها شبها تو را نمی بینند ... این که پرواز با پرنده به طور قطع یک خیال است و در منطق جایی ندارد... اینکه با جویبار مهربان بودن وبا درخت سبز شدن و زندگی کردن کودکانه است... قصه ها اینگونه به پایان می رسند: یکی خوب می شود و یکی بد یکی به آرزوهایش می رسد و یکی حسرت می خورد یکی پنهانی اشک می ریزد و یکی شادی اش را پنهان می کند یکی جادوگر می شود و یکی موهایش را در انتظار معجزه سفید می کند یکی قصه می گوید و یکی با قصه خوابش می برد یکی شیرینی اش را در آوارگی فرهاد می بیند یکی با نام لیلی ، مجنون می شود یکی سنگ می شود و یکی شیشه یکی غریبه می شود و یکی آشنا یکی شیطان می شود و یکی فرشته ... یکی من می شود و یکی تو! خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟! چرا تو رفتی من نمی تونم...؟ چرا پشیمون شدی من نمی بخشم...؟ چرا برگشتی من نمی تونم...؟ دنیا چرا اینطوری می کنه با من چه کردم گناهم را بگو ...؟ یک سال دیگه هم گذشت با همه روزهایی که به یاد تو شروع می شد تنهایی سخته ولی میشه تحمل کرد .می دونی چرا؟ چون همیشه می بینم که چقدر پشیمون هستی بر می گردی به یه بهانه ولی می بینی خیلی دیر شده همسفر چقدر داغون شده اون همسفر قبل نیست چرا رو باید از تو پرسید...؟ ای یار سبز خورشید چه بی بهانه رفتی سرخی قلب من را سبزینه کرده رفتی آن گل که تو نمودی از خون دل سیراب پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتی یــادش بخـــیر آن روز لبخنـــد آخــر تــــو با گونه های سرخت خندیدی و تو رفتی گفتی که در ره ما مرگ است خط آخر افسوس از این زمانه مرگ آمد و تو رفتی چیزی ندارم از تـــو جز پاره های عکسی جز خاطرات اشکم در لحظه ای که رفتی عطر خوش نسیمت بوی بهشت می داد فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتی دارم هنــــــوز در یاد آن آخـــرین کـــلامت من مست راه عشقم عاشق شدی و رفتی پرواز کـــــــن پـرنده بنگر به اوج هســـتی دل را خــــزان نمودی تـــو چون بهار رفتی همسفر در این زمانه دل بستنت هنر نیست دل را بـــــدان کسی بند میرد اگر تو رفتی به این که چی شد که همه چی تموم شد؟ یاد روزایی افتادم که دسام توی دستای تو جا داشت وبا هم توی خیابان های شلوغ ایران شانه به شانه راه می رفتیم از آینده ای زیبا حرف می زدیم حالا کو؟ اون آینده ای که می گفتی این بود؟ قطره های اشکی را روی گونه هام میبینم که به خاطر تو جاری شدند واز به یاد آوردن تو ناراحتن ناراحت از نداشتنت کاش منم مثل توراحت می تونستم چشمام و روی همه چی ببندم وتورا به طوفان خاطره هام بسپارم اما تو عین بختک روی زندگیم افتادی واون به راحت ازم گرفتی باز خوبه خاطره هات رو ازم نگرفتی وگرنه من مرده ای بیش در دستان بی رحم تو و این زندگی سرد نبودم نه دیروز ، نه امروز ، نه فردا ! پس کی ؟ همه گفتند ، و پرنده ها پرواز کردند ، کرکس ها به نظاره نشستند ؛ خوف وحشتناکی عالم را فرا گرفته ، ولی آدمکان این شهر غافلگیرند ! همه در خوابی به سر می برند ، بی آنکه بدانند این خواب از برای چیست ! گویا زندگی می کنند ، هدفی دارند (!) ، ولی ... !! نمی خواهی بدانی این چنین ساکت ، خموش! و بی مفهوم! زندگی کردن جرم است و شاید هم کفر... ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم ای خدا غصه نخور باز همین می مانم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم روز بزرگیست روز ولادت مولا یا علی می دونی این تا بلو واسه چه کسی بود ؟ یادت یه روز یه شعر ازت خواستم گفتی واسه چی می خوای گفتم بعد بهت میگم اون شعر که دادی با جنگ اره و چوب اینطوری شد ولی تو گذاشتی و رفتی حتی صبر نکردی که من هدیه تولدت را بهت بدم ... وحالا در تنها ترین لحظات به یکی می اندیشم که ابدیست امشب پروانه ظريف وزيبائي با بالهاي نازک ورنگين خود گرد چراغ اتاق من طواف ميدهد.ازاين زدوخوردوتصادم بالهاي قشنگش اندکي سوخته اند.غبارطلائي رنگ بالهايش بر روي حباب سوزان چراغ ميدرخشد.انقدراين پروانه بي نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خويشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس نميکرد.چندين مرتبه بي جان ومدهوش درپاي چراغ بر زمين افتاد اما نميدانم چه نيروي مرموزي دوباره اورابه پروازدرآورد .يک بار به سختي بالش سوخت.بوي ازسوزش آن برخاست.پروانه عاشق آن عاشق باوفا ازاين تصادم سخت چند دقيقه اي درپاي چراغ افتاد.دلم به حال بدبختي ومشقت اين پروانه کوچک سوخت.بالهاي اورا ميان دوانگشت خويش گرفتم تاازاتاق بيرونش اندازم .جسد متشنج اورامقابل ديدگان خود اوردم.قلبش به شدت ميزدکه سينه سفيد وکوچک اورابه سختي تکان ميداد.يکي ازشاخکهاي نازکش تانيمه سوخته بود.آن دوچشم درشت وسياه او خيره وبه طورناراضي مرا مي نگريست.آب درخشنده اي درحلقه چشمانش ميدرخشيد.مگرپروانه هم گريه ميکند.اين گريه شوق بود يا ازسردرد!چند دقيقه اي به او نگريستم .به دو چشم مبهوت ودرخشان او.به دو ديده پرازاسرار ومرموزاو.سپس درميان فضا پرتابش کردم.گمان بردم که ديگر به ميان شعله سوزان چراغ برنخواهد گشت. چند دقيقه اي بعد نخست خود را به پشت پنچره اتاق رساند وسپس دراطراف شعله چراغ به پرواز درامد.اين مرتبه ديوانه تر خود رابه آتش زد.بي پرواترازفراز شعله بي رحم آن ميگذشت.گويا ميترسيد اوراازکنارمحبوبش دورکنم.آنقدر چرخيد وچرخيد وخود را به شعله چراغ نزديک کردکه به يکباره سوخت ودرپاي معشوق افتاد. لحظه اي بعد هنگامي که سرانگشت خودرابه بالهاي سوخته وجسد نازنين اين عاشق ازجان گذشته وحقيقي ,اين شيدايي باوفا کشيدم هنوزگرمي وحرارت عشق به معشوق ازپاره هاي آن احساس ميشد.به راستي اگر پروانه عاشق است چرا شمع ميسوزد؟! به زبا نت هر گز رخصت مده که پیش از اند یشه ات به راه بیفتد قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش می تپد یادت هست که این تا بلو را واسه تو درست کردم یادت هست که تو شعر اونو بهم دادی تا من با چوب بجنگم تا این طوریش کنم چرا وقتی می خواستی بری یه تصمیم درست نگرفتی و حالا پشیمون شدی و برگشتی ولی پشیمونی ... وبه تمام ارزو های خوبتان برسید چرا ما ادما اینطوری هستیم ؟ فقط در فکر اینکه چطوری به
برای بوییدن یک گل
برای شنیدن یک صدا
برای خواندن یک شعر
چقدر تنها ماندم ......
برای غرق شدن در یک نگاه
برای یافتن آرامش
یک نوازش
و برای سوختن در شعله عشق
چقدر تنها ماندم .......
چقدر تنها ماندم ...
من دوباره تنها ماندم ....
برگرد ....
من دوباره تنها ماندم ...
خیلی دلم گرفته
کاش گذشتن از بعضي چيزا به آسوني گفتنش باشه ! فراموش کردنه بعضي حرفا سخت تر از لحظه ي شنيدنشه ! چرا فکر ميکني ميشه راحت از خيلي چيزا گذشت ؟ من نمي خوام سکوت من آجرهاي همون ديواري باشه که بين منو تو فاصله بندازه آگه حرف نمي زنم .. اگه نمي گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و سکوت .. فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم .. ميترسم تو خسته بشي از دلتنگيام .. آدم بعضي وقتا اينقدر از همه جا و همه كس دلسرد و دل تنگ ميشه كه حتي آهشم يخ ميزنه
همچنان روزها میگذرد و هیچ غمی از دل من کم نمی شود
خدا یا من دستای تو رو گم کردم یا تو منو به حال خودم رها کردی
دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم ...
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
گاهی وقتا دور ريختن گذشته و افتخاراتی که آدم را در عالم هپروت نگهميدارد بهترين کاری است که برای آينده ات ميتوانی انجام بدهی ! خيلی از چيزهايی که دور و برم بود و سالها نگهش داشته بودم که مرا مغرور نگهدارد دور ريختم تا دوباره بعد از اين خانه تکانی اساسی باز به نقطه ی شروعی تازه برسم جايی که احساس کنم هيچم ولی بايد با ذهنی که خالی از هر غرور و هر حسرتی است راحت و آسوده فکر کنم ! خيلی وقتها ترسهای ما و خرابکاری های ما حاصل اين چسبيدن سريش مانند به گذشته ی خودمان است حالا يا خوب يا بد !! آقا اينقدر راحت شدم ! ... و خلاصه هر آنچه را که در عنفوان جوانی ؛چندانکه افتد و دانی ! انباشته بودم به دست سطل زباله سپردم ! همه ی تجربه های تلخ و همه ی موفقيتهايی که فضای ذهنم را اشغال کرده بود و نميگذاشت آرام باشم و راحت فکر کنم و تصميم به آغازی تازه بگيرم را طی يک اقدام انقلابی دور ريختم ! چقدر سبک شدم !!!
چطور می تونم با ور کنم کسی که من از روی قشنگترین سوالش اونو انتخاب کردم خودش تو جواب این سوال دچار تردید شده باشه.این تقدیر عجب قاضی دوراز عدالتیه که همیشه صلاح می دونه بعضیا با گذشته ها شون زندگی کنن و بعضیا رو به اینده ای که هرگز نمی رسه دلخوش می کنن و من هر چی نگاه می کنم می بینم که گذشته ها زیبا ترین هستن...


خا طرات بدوخوب مخصو صا خا طرات که از همسفر
مونده ،اون روز که صحبت می کردیم واون به راحتی
به من گفت ...
وچه راحت گفت...
لحظه ای که ای کاش تمام صداها قطع می شودند !وهیچ کس هیچی نمیشنید ولی من همیشه توی ذهنم می گم اون بچه بوده واسه این مسایل چون هرزمانکه بهش به شوخی می گفتم بچه ای هنوز نا راحت می شد اخه می دونین چیه حقیقت همیشه...چه زود پشیمونی می اد،بر می گردیم ولی...پلی برای بازگشت نیست تمام پل ها با یک کلمه که زدیم یعنی حرف اخر خراب شدن از خیلی چیزها گذشتم ...همین گذشت بود که اون اینطوری کرد ...یه روزی وقتی یکی می گفت هر چیزی به اندازش خوبه!
متوجه نمی شودم که باید توی همه کا رها این موضوع را در نظر بگیرم
وحا لا از خودم می پرسم چرا به خا طر چی دلیلش چی بود که همه چیزم
به خا طر یکی گذاشتم ؟
باورم نمیشه....منی که هیچ وقت تاریخ تولد هیچکیو فراموش نمیکنم، تاریخ تولد وبلاگمو یادم رفته باشه! اخه انگیزه ی نوشتنم تو بودی...تو و دوستیه با تو باعث شدن این وبلاگ متولد بشه...یادمه با وجود فاصله ی زیادی که بین ما بود دلامون خیلی بهم نزدیک بود!شاید به حرفم بخندی..اما باور کن برای من اینطور بود.عاشقت بودم ، دوست داشتم ، با ذره ذره ی وجودم... جرا میگم داشتم؟چرا میگم بودم؟! میدونی؟؟ اخه اون موقع حتی به دروغ هم که شده وانمود میکردی دوسم داری ، وانمود میکردی فقط با منی...... اخه اخرین باری که دیدمت با همسفر من خیلی فرق داشتی......... همسفری که میشناختم یه بار بهم گفت دوست داشتن احساسی مثل یه اقیانوس وسیعه به عمق یک سانت ولی منطقیش ممکنه وسعت نداشته باشه ولی مثل یه چاه عمیقه.اون اقیانوس یه افتاب بخوره تبخیر میشه ولی چاه که به چشمم نمیاد تو دل کویرم که باشه همیشه اب خنک داره........پس همسفر من میدونست دوست داشتن چیه ، میدونست دوست داشتن باید عمیق باشه....... حالا دیدی چقدر باهمسفری که میشناختمو دوسش داشتم فرق کردی؟حالا دیدی که دوست داشتن من مثل یه چاهه ،اما هنوزم پر از اب خنکه..ولی از اون اقیانوس تو حتی یه قطره هم نمونده......... همسفر
اون که یه روزی به قول خود مون دوستش داشتیم
به اون ظلم میکنیم و روزی هم تنهاش می گذاریم
هیچ حیوانی با جفت خود چنین نمی کند
ولی ما انسا نها چی یاد گر فتیم
نا مردی -ظلم -شکنجه...
ودر اخر تنهایی تنهایی تنهایی
همیشه به یاد داشته باشیم که خدایی هم هست
مجنون پای سگی را بوسه زد
خلق پرسیدند چرا؟
گفت :گاه گاهی از کوی لیلی گذر می کند
| Design By : Night Skin |


