تبليغاتX
همسفر زندگی من ...


همسفر زندگی من ...

همسفر دوستت داشتم بی انکه بدانم چرا؟

خیلی دلم گرفته

 

تا حالا شده !

تا حالا شده از دوريش گريه کني بعد آخر کار به خودت بگي: براي چي اون همه گريه کردم آخه اون که بر نمي گرده!

تا حالا شده اونقدر دلت گرفته باشه که با ديدن يه تصوير ناراحت کننده ، اشکت در بياد ؟

تا حالا شده ندوني براي چي الکي ناراحتي ، غمگيني ؟

تا حالا شده سعي کني به اون که خيلي دوستش داري بخواي بگي دوستت دارم ولي نتوني ؟

تا حالا شده اشک کسي رو در بياري ؟ يا کسي اشک تو رو در بياره ؟

تا حالا شده دلت به حال يه نفر بسوزه ولي بعدا بفهمي که الکي دلت به حالش سوخته بوده ؟

تا حالا شده اوني رو که خيلي دوستش داري ببيني که داري از دستش ميدي ؟

تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوست داشتي بهت بگه دوستت ندارم ؟

تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوستش داشتي و بهت گفته که دوستت نداره به راحتي ببخشي و براش آرزوي خوشبختي بکني ؟

تا حالا شده کسي رو با زبون نفرين کني ولي از ته قلب براش آرزوي خوشبختي بکني ؟

کسي که از اين آسمون بزرگ يه ستاره نداره و نخواهد داشت

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:36 توسط همسفر| |

کاش گذشتن از بعضي چيزا به آسوني گفتنش باشه ! فراموش کردنه بعضي حرفا سخت تر از لحظه ي شنيدنشه ! چرا فکر ميکني ميشه راحت از خيلي چيزا گذشت ؟ من نمي خوام سکوت من آجرهاي همون ديواري باشه که بين منو تو فاصله بندازه آگه حرف نمي زنم .. اگه نمي گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و سکوت .. فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم .. ميترسم تو خسته بشي از دلتنگيام .. آدم بعضي وقتا اينقدر از همه جا و همه كس دلسرد و دل تنگ ميشه كه حتي آهشم يخ ميزنه

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:10 توسط همسفر| |

همچنان روزها میگذرد و هیچ غمی از دل من کم نمی شود

خا طرات را چرا من نمی توانم فراموش کنم ؟

زندگی چرا سیاه شده این همه برای من؟

ایا روزی خواهد امد این فراموشی ؟

باز ای خدای بزرگ یاریم کن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:41 توسط همسفر| |

خدا یا من دستای تو رو گم کردم یا تو منو به حال خودم رها کردی

خدا جون دیدی باز گم شدم

بازم گم شدم ، تنها شدم  ، تنهایم رو با آدم قسمت کردم  و چه اشتباه بزرگی کر دم

حالا باز این منم که شکستم

دوباره این دل من بود که شکست و این بار  چه سخت شکست

یعنی منم باید  گرگ بشم ، باید سخت بشم ، یعنی دیگه نمی شه با صداقت زندگی کرد ؟

خدا کمکم کن ، خیلی داغونم ، خیلی تنهام

خیلی  تنهام

دیگه از آدمها بی زارم

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:10 توسط همسفر| |

باز امشب دلم گرفته می دونم چرا چون خا طراتم

را به یاد اوردم تمام اون خاطراتی که خوب وبد بودن

و در اخر به جایی رسیدم که اون از من بخشش خواست

گذشتم وبهش گفتم که بخشیدن دست من نیست فقط یک نفر

بخشنده است و اون خدای منه ...

خدای بزرگ تو ببخش همگی ما را

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:12 توسط همسفر| |

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم ...
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند ...
تا بدانی " بی تو " چه می کشم
کاش قاصدک به تو می گفت
این پیغام را می رساند که امید و آرزوهایم
بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است ...
کاش زمانی که رفتی فقط تنها کمی به من هم فکر کرده بودی...
شاید من هم احساسی داشتم که...
و حالا برای حلا لیت بر می گردی اما دل شکسته را چه کنم ؟
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:13 توسط همسفر| |

بعد از این همه سال هنوز منتظرم

خوب می دونی منتظر چی

چون بهت گفتم که امیدوارم درست تصمیم گرفته باشی

من منتظرم اون روز بیاد و بهت بگم

امدی جانم به قر بانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروزو فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا

نا زنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم

دگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غا فل شدن از چون منی شیدا چرا

هیچ وقت نا امید نیستم اون روز می رسه

خدا خیلی بزرگه ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:7 توسط همسفر| |

چقدر بزرگ شدن سخت است... و اینکه بزرگ باشی و اینکه عاقل باشی و عاقلانه فکر کنی... و محکم و درست تصمیم بگیری... اینکه همیشه لبخند بزنی...همیشه گوش بدهی...افق فکرت تا بی کرانه های آینده را ببیند...و گوشت صدای ثانیه های سالهای بعد را هم بشنود ...اینکه یاد بگیری که گل و قاصدک صدای تو را نمی شنود...و یا اینکه ستاره ها شبها تو را نمی بینند ... این که پرواز با پرنده به طور قطع یک خیال است و در منطق جایی ندارد... اینکه با جویبار مهربان بودن وبا درخت سبز شدن و زندگی کردن کودکانه است... قصه ها اینگونه به پایان می رسند: یکی خوب می شود و یکی بد یکی به آرزوهایش می رسد و یکی حسرت می خورد یکی پنهانی اشک می ریزد و یکی شادی اش را پنهان می کند یکی جادوگر می شود و یکی موهایش را در انتظار معجزه سفید می کند یکی قصه می گوید و یکی با قصه خوابش می برد یکی شیرینی اش را در آوارگی فرهاد می بیند یکی با نام لیلی ، مجنون می شود یکی سنگ می شود و یکی شیشه یکی غریبه می شود و یکی آشنا یکی شیطان می شود و یکی فرشته ... یکی من می شود و یکی تو! خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:17 توسط همسفر| |

چرا تو که فراموش کردی من نمی تونم ...؟

چرا تو رفتی من نمی تونم...؟

چرا پشیمون شدی من نمی بخشم...؟

چرا برگشتی من نمی تونم...؟

دنیا چرا اینطوری می کنه با من چه کردم گناهم را بگو ...؟

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:24 توسط همسفر| |

می دونی چند سال شد که دارم با تنهایی خودم می سوزم می سازم

یک سال دیگه هم گذشت با همه روزهایی که به یاد تو شروع می شد

تنهایی سخته ولی میشه تحمل کرد .می دونی چرا؟ چون همیشه می بینم

که چقدر پشیمون هستی بر می گردی به یه بهانه ولی می بینی خیلی دیر شده

همسفر چقدر داغون شده اون همسفر قبل نیست چرا رو باید از تو پرسید...؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:49 توسط همسفر| |

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط همسفر| |

 

   ای یار سبز خورشید چه بی بهانه رفتی

سرخی قلب من را سبزینه کرده رفتی


آن گل که تو نمودی از خون دل سیراب


پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتی


یــادش بخـــیر آن روز لبخنـــد آخــر تــــو


با گونه های سرخت خندیدی و تو رفتی


گفتی که در ره ما مرگ است خط آخر


افسوس از این زمانه مرگ آمد و تو رفتی


چیزی ندارم از تـــو جز پاره های عکسی


جز خاطرات اشکم در لحظه ای که رفتی


عطر خوش نسیمت بوی بهشت می داد


فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتی


دارم هنــــــوز در یاد آن آخـــرین کـــلامت


من مست راه عشقم عاشق شدی و رفتی


پرواز کـــــــن پـرنده بنگر به اوج هســـتی


دل را خــــزان نمودی تـــو چون بهار رفتی


همسفر در این زمانه دل بستنت هنر نیست


دل را بـــــدان کسی بند میرد اگر تو رفتی


نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:36 توسط همسفر| |

تنها گوشه ی اتاق توی تاریکی نشسته ام وبه خاطرات به جا مونده از تو فکر می کنم

 به این که چی شد که همه چی تموم شد؟

یاد روزایی افتادم که دسام توی دستای تو جا داشت وبا هم  توی خیابان های شلوغ ایران شانه به شانه راه

 می رفتیم از آینده ای زیبا حرف می زدیم حالا کو؟ اون آینده ای که می گفتی این بود؟

قطره های اشکی را روی گونه هام میبینم که به خاطر تو جاری شدند واز به یاد آوردن تو

ناراحتن ناراحت از نداشتنت کاش منم مثل توراحت می تونستم چشمام و روی همه چی ببندم

وتورا به طوفان خاطره هام بسپارم اما تو عین بختک روی زندگیم افتادی واون به راحت ازم گرفتی

باز خوبه خاطره هات رو ازم نگرفتی وگرنه من مرده ای بیش در دستان بی رحم تو و این زندگی سرد نبودم

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:58 توسط همسفر| |

 

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:58 توسط همسفر| |

 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:42 توسط همسفر| |

نه دیروز ، نه امروز ، نه فردا ! پس کی ؟ 

همه گفتند ، و پرنده ها پرواز کردند ، کرکس ها به نظاره نشستند ؛ 

خوف وحشتناکی عالم را فرا گرفته ، ولی آدمکان این شهر غافلگیرند ! 

همه در خوابی به سر می برند ، بی آنکه بدانند این خواب از برای چیست ! 

گویا زندگی می کنند ، هدفی دارند (!) ، ولی ... !!  

نمی خواهی بدانی این چنین

 

ساکت ، خموش! و بی مفهوم!

 

زندگی کردن جرم است و شاید هم کفر...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:42 توسط همسفر| |

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:49 توسط همسفر| |

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:49 توسط همسفر| |

روز بزرگیست روز ولادت مولا

یا علی

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:28 توسط همسفر| |

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      می دونی این تا بلو واسه چه کسی بود ؟

یادت یه روز یه شعر ازت خواستم گفتی واسه چی می خوای

گفتم بعد بهت میگم اون شعر که دادی با جنگ اره و چوب اینطوری شد

ولی تو گذاشتی و رفتی حتی صبر نکردی که من هدیه تولدت را بهت بدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:42 توسط همسفر| |

                                                              گاهی وقتا دور ريختن گذشته و افتخاراتی که آدم را در عالم هپروت نگهميدارد بهترين کاری است که برای آينده ات ميتوانی انجام بدهی ! خيلی از چيزهايی که دور و برم بود و سالها نگهش داشته بودم که مرا مغرور نگهدارد دور ريختم تا دوباره بعد از اين خانه تکانی اساسی باز به نقطه ی شروعی تازه برسم جايی که احساس کنم هيچم ولی بايد با ذهنی که خالی از هر غرور و هر حسرتی است راحت و آسوده فکر کنم ! خيلی وقتها ترسهای ما و خرابکاری های ما حاصل اين چسبيدن سريش مانند به گذشته ی خودمان است حالا يا خوب يا بد !! آقا اينقدر راحت شدم ! ... و خلاصه هر آنچه را که در عنفوان جوانی ؛چندانکه افتد و دانی ! انباشته بودم به دست سطل زباله سپردم ! همه ی تجربه های تلخ و همه ی موفقيتهايی که فضای ذهنم را اشغال کرده بود و نميگذاشت آرام باشم و راحت فکر کنم و تصميم به آغازی تازه بگيرم را طی يک اقدام انقلابی دور ريختم ! چقدر سبک شدم !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:52 توسط همسفر| |

                                       چطور می تونم با ور کنم کسی که من از روی قشنگترین سوالش اونو انتخاب کردم خودش تو جواب این سوال دچار تردید شده باشه.این تقدیر عجب قاضی دوراز عدالتیه که همیشه صلاح می دونه بعضیا با گذشته ها شون زندگی کنن و بعضیا رو به اینده ای که هرگز نمی رسه دلخوش می کنن و من هر چی نگاه می کنم می بینم که گذشته ها زیبا ترین  هستن...

وحالا در تنها ترین لحظات به یکی می اندیشم که ابدیست

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:54 توسط همسفر| |


Design By : Night Skin